ناشر: آرینا

مولف: فریده ولوی
۳۲۰,۰۰۰ ریال
قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: اول
تعداد صفحات: ۹۴۰
با سرعت از بین دو ماشین مقابل لایی کشیدم. صدای گوش خراش بوق اعتراض آمیز آنها بر روح آشفته ام پنجه کشید، هربار که نگاهم به ساعت ماشین می افتاد فشار پایم بر پدال گاز بیشتر می شد. حس بدی داشتم، از زمانی که پوپک با التماس خواستار این دیدار شده این حس را پیدا کرده بودم. هرچه سعی کردم از زیر بار این دیدار شانه خالی کنم فایده ای نداشت و در نهایت پوپک پیروز شد. به اجبار قید مرخصیم را زدم و از باغ بهشت بازگشتم. چه خوش خیال بودم که برای یک هفته استراحت در کنار همسر و دخترم برنامه ریخته بودم. با یه یاد آوردن چهره همسرم دلشوره ای گنگ دلم را چنگ زد. از صبح که به قصد بازگشت سوار ماشین شده بودیم اخم هایش در هم رفته بود. تمام طول راه حتی کلامی حرف نزده و زمانی که همراه با دخترم مقابل درب خانه پیاده شد با نگاهی که به من انداخت وجودم را لرزاند. نگاهی که هیچ گاه از او ندیده بودم. برق نگاهش دلخور و متوقع بود. همان دم آرزو کردم که همراه او به خانه بروم ولی برنامه این دیدار را چه می کردم؟ اگر بی خیالش می شدم، با کنجاویم چه طور کنار می آمدم؟ از طرف دیگر این نگاه از همسرم در عین ترس، سخت کنجکاویم را تحریک کرده بود. باید به همراه پوپک چه کسی را می دیدم که او نارضایتی اش را با نگاهش بهم اعلام کرده بود. با صدای بوق ممتد اتومبیلی که از او سبقت گرفته بودم به خود آمدم. با دیدن عقربه وحشت زده پا را از روی پدال گاز برداشتم. آن قدر خوش شانس بودم که وقتی پشت چراغ راهنما ماشین را به حرکت در آوردم و کمی جلوتر به خیابان فرعی سمت چپ پیچیدم، آرزو داشتم که قدرت ماورایی داشتم و می توانستم زودتر بفهمم این دیدار به خاطر چه و با چه کسی است. تنها چاره هرچه سریع تر رسیدنم بود. تا همان لحظه هم نیم ساعتی تاخیر داشتم. وقتی مقابل رستوران طلوع که مقر همیشگی من و پوپک بود رسیدم به زحمت جای پارکی پیدا کردم. نمای شیشه ای رستوران به خاطر دودی بودن قدرت دید درون آن را نمی داد. مقابل درب ایستادم، در اتوماتیک باز شد. پا به سالن بزرگ رستوران نهادم، بوی متنوع غذاها و موسیقی بی کلامی که در حال پخش بود اولین استقبال کننده ام بود. در حال دید زدن اطراف خود برای یافتن پوپک بودم. با صدایی که مرا مخاطب قرار داده بود سر برگرداندم. پسرک جوان گارسون رستوران بود که گفت :